تبليغاتX
ONSO

ONSO


 

یک شب زودتر از وعده موعود دل نوشته ام را می نویسم . جاده مرا به سفر فرا    

می خواند . می نویسم که شاید بازگشتی نباشد و تقدیری باشد برای پدران آریایی

پدری که هر شب با بوسه هایش به خواب می روم وهر سحر گاه با نغمه تکبیرش از

خواب بر می خیزم .

 

استواری گام هایش را ...............................................دوست دارم

 

صلابت وجودش را ......................................................دوست دارم

 

نگاه مهربانش را..........................................................دوست دارم

 

بوسه های شبانه اش را ................................................دوست دارم

 

لب های پر زخنده اش را ................................................دوست دارم

 

اشک های لیالی اش را..................................................دوست دارم

 

نیایش های شبانه اش را .................................................دوست دارم

 

من پدر را برای پدر بودنش ....................................................دوست دارم

 

 

من پدر را برای پدر بودنش دوست دارم .

 

+ به قلم سپیده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:21 بعد از ظهر |


 

در آن شب نسبتا سرد پاییزی تازه از سفر بازگشته بودید در نیمه های شب دردهایت

بیشتر شد تا آنجا که تو را به بیمارستان منتقل کردند تا نزدیکی ظهر آن روز دردهایت

 هنوز ادامه داشت  اما هنگام اذان ظهر صدای به دنیا آمدن  کودکت تمام فضای بخش

را فرا گرفت نام او را سپیده گذاشتید.در روزهای اول تولد پزشگان همانندکودک اول

تو را از شیر دادن منع کردند اما تو شیره ی وجودت را به من بخشیدی تا به امروز که

 احساسات نیمی از زندگی من است .

 

در کودکی پدر به علت شغلش بیشتر اوقات به ماموریت اعزام می شد و تو به تنهایی

 دو کودک را بزرگ کردی .

 

کودکی بسیار شیطون و بازیگوش بودم که روزی به دلیل همین شیطنت ها توانایی

 راه رفتن را از دست دادم در پشت در اتاق عمل اشک می ریختی و از خداوند در

 خواست می کردی که این توانایی را دوباره به من عطا کندو دعایت اجابت شد و به

نشانه این سپاس گذاری پدر گوسفندی را قربانی کرد و تو تمام اهالی کوچه را

 بستنی دادی .

 

روزی که در پارک مشغول بازی کردن بودم تهران موشک باران شد و تو من را در زیر

 خودرویی پنهان کردی و خود رفتی تا کودکان دیگر را نجات دهی .

 

هر روز بزرگتر می شدم و شیطون تر  ، روزی دست های کوچکم را گرفتی و من را به

 مدرسه بردی  و از من قول گرفتی که همیشه خوب درس بخوانم و من نیز تا به امروز

 به قولم وفادار ماندم .

 

دوران دبستان  و راهنمایی رابا تمام خاطراتش در کنارت سپری کردم . در دوران

 دبیرستان  قرار بود در کنار انتخاب رشته تحصیلی ام رشته هنری انتخاب کنم اما

 هیچ گاه در هنر موفق نشدم و به سراغ ورزش رفتم در آن روزها پدر سخت با رشته

 من مخالف بود اما تنها کسی که او را راضی کرد خود تو بودی .

 

روزها ، ماه ها و سال ها گذشت و هر سال از خود گذشتگی هایت بیشتر از سال

قبل ،بهترین دوست و همراه زندگی من بودی و هستی .

 

روزهایی که که ناراحت به خانه می آمدم از چشمانم می خواندی که در دلم چه می

 گذرد آن وقت سرم را روی پاهایت می گذاشتم ،گریه می کردم موهایم را نوازش

 می کردی و آن جمله همیشگی را زمزمه می کردی " من دعا می کنم که درد تو

 درمون بشه لب تو خندون بشه "  و برای هر امری من را از زیر کتاب مقدس قران رد

می کردی و از خداوند درخواست می کردی که هر چه بر صلاح من است بر سر راهم

قرار دهد . 

 

مادرگلم در زندگی درس هایی از تو آموختم که در هیچ جایی نمی توانستم آنها را فرا

 بگیرم به من آموختی که : هیچ گاه مغرور نشوم ، آموختی که هر گاه انسانی به من

 بدی کرد با او خوب رفتار کنم تا به اشتباهش پی ببرد ، آموختی که هرگاه بین من و

 دوستانم ناراحتی پیش آمد من برای معذرت خواهی پیش قدم شوم ، آموختی که

 واژه ببخشید ذره ای از وجو د من کم  نمی کند پس این واژه را همیشه به کار ببرم و

 بسیار آموختنی های دیگر .......

 

 مادر گلم امسال نیز مانند هر سال از خداوند درخواست کردم که در شب میلاد گل

 یاس درخت یاس حیاط کوچک خانه ما گل دهد تا آنها را بچینم و بر سر سجاده ات

 بگذار م و  دعایم اجابت شد .

 

یک معذرت خواهی ویژه خدمت فرشته ی خانه ی ما که نامش مادر است به علت امر

 نگارش در این دل نوشته  به جای به کار بردن واژه مقدس مادر از ضمیر تو استفاده

 کردم که من را به خاطر جسارتم ببخشید .

 

هم رهان، قدر دان همیشگی این گلهای بهشتی باشیم و از وجود نازنین این

 فرشتگان آسمانی بهره مند شویم .

 

 روز گلهای بهشتی بر تمام مادران این گیتی پهناور مبارک باشد .

 

 

 

 

 

+ به قلم سپیده در دوشنبه سوم تیر 1387 11:23 بعد از ظهر |