تبليغاتX
ONSO

ONSO


 

روزی برای زندگیت فرشته نجاتی بودم

 

روزی برای دریای مواجت ساحل آرامی بودم

 

روزی برای درد هایت سنگ صبوری بودم

 

روزی برای وجود غمگینت شادی بزرگی بودم

 

اما امروز .............

 

اما امروز  علامت سئوالی هستم ؟

 

اما امروز خاطره ای فراموش شده هستم

 

اما امروز غریبه ای آشنا هستم .

 

  من غریبه ای آشنا و خاطره ای فراموش شده هستم .

 

 

 

  

 

 

+ به قلم سپیده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 8:30 بعد از ظهر |


هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم ردپایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

همچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من، خدای من ،خدا .

 

جز خدای من ، خدای من ، خدا

 

 

 

+ به قلم سپیده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 12:0 بعد از ظهر |


 

 ابتدا برای نوشتن یادی از گذشته می کنم وخاطره ا ی را می نویسم . بعد از شما دوستان خوبم سئوالاتی دارم که لطف می کنید و به آن ها پا سخ می دهید .

مکان : محل اردوهای مسابقات کشوری .   زمان : تابستان ۸۵  . خیلی خبری شد .....

هفته آخر تمرینات اردو بود کم کم باید برای مسابقات حاضر می شدیم . روز آخر که از تمرینات بر گشته بودیم . صدای پیج کردن آمد خانم ....به درب ورودی خوابگاه مراجعه کنید .....من هم که خیلی خسته بودم سریع یک روسری سر کردم و از حراست پرسیدم کسی با من کار داره .گفت : یکی از دوستانتان برای خداحافظی و دادن امانتی شما آمده . به درب ورودی که رسیدم بهت زده نگاه می کردم چون منتظر دیدن دختری بودم . اما با آقا پسری با قد ۸۰/۱ با گی (لباس کاراته ) پشت به در ورودی ایستاده بود روبروشدم . چند  دقیقه صبر کردم .گفتم امری داشتید  . برگشت و گفت  : سلام خانم ....می خواهم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم . روز آخر خدمت رسیدم چون فکر می کردم دیگر نمی توانم شما را ملاقات کنم . من پیش خودم یک عالمه فکرکردم جز موضوعی که او مطرح کرد . گفت من شما را انتخاب کردم و می خواهم شما شریک زندگی  آینده  ام شوید . فقط نگاهش می کردم .از طرفی ناراحت بودم ...که چرا اینجا ؟ چرا بدون برنامه ریزی؟ چگونه  نسبت به من شناخت پیدا کرده ؟ گفت :یک سال پیش که من را در فدراسیون دیده بوده  ، تصمیم خود  را  گرفته . وقتی در اینجا من را دیده تصمیمش قطعی شده. جرات او در بیان باعث شد کمی آرام شوم . واز طرفی خنده ام می گرفت چون همیشه در مراسم خواستگاری دخترها با چادر سفید  و  پسرها با کت وشلوار  در مجلس حاضر می شوند . اما ما هردو با گی ،بدون حضور پدر و مادر ، بدون برنامه ریزی ،تنها با چندتا شاخه گل که نمی دانم در محل تمرینات  از کجا تهییه کرده بود در زیر آسمان آبی حاضر شدیم .  بقیه ماجرا را خود شمامی توانید حدس بزنید .....

دوست عزیز سئوال انتخابی نداریم به تمام سئوالات پاسخ دهید .

۱- چرا دختر ها حق انتخاب ندارند ؟

۲- چرا وقتی دختری به پسری علاقه مند می شود نمی تواند ابراز علاقه کند ؟

۳- چرا پسرها در تصمیم گیری هایشان احساسات جایی ندارد ؟

۴- چرا خواستگاری باید طبق آداب و رسوم انجام شود ؟

۵- چرا صیغه در کشور ما آزاد شده است ؟

+ به قلم سپیده در جمعه پنجم مرداد 1386 11:2 قبل از ظهر |