تبليغاتX
ONSO

ONSO


امروز برای دیدنت لحظه ها را  شمردم

امروز برای دیدنت ثانیه ها را  شمردم

امروز برای دیدنت قدم ها را  شمردم

تا به تو برسم ......

اما وقتی رسیدم تو آنجا نبودی

روی صندلی پاکتی ،همراه با شاخه گلی سرخ گذاشته بودی

نوشته بودی من می روم برای همیشه

نوشته بودی من می روم  پس خدا نگهدار

نوشته بودی ای کاش رقیبی نمی آمد

اما ای کاش تو آنجا بودی و می دیدی.....

 روی گلبرگ های گل سرخ چون روی من شبنم نشست

اما ای کاش تو می دانستی که رقیبی وجود نداشت

اما ای کاش تو می دانستی ......

آنکه همیشه از او برایت می گفتم

 آنکه همیشه در رویا هایم

چهره اش را برایت توصیف می کردم

خود تو بودی ..........

خود تو ، خود تو ،بودی

 

 

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 10:22 بعد از ظهر |


 

 

 یادت به من می گفتی تو عمرمی ، جونمی ، وجودمی

 یادت به من می گفتی تو بهترینی ، زیبا ترینی ، یکه ترینی

 یادت به من می گفتی تو رویاهام به دنبالت می گشتم

  اما حالا .......

 تو واقعیت که روبروت نشستم

 به من نگاه می کنی دلت یه جای دیگست

 فکرمی کنی ندیدمت دستات تو دستای دیگست

 اما حالا .......

 دیگه نمی خوام ببینمت

 دیگه نمی یام به دیدنت

 دیگه واسه من فرقی نداره

 بودنت یا نبودنت

 اما حالا .......

 برو دیگه از نگاهات خسته شدم

 برو دیگه از دروغات خسته شدم

 برودیگه از خودتم خسته شدم

  اما حالا ......

  برو دیگه از خودتم خسته شدم

 

 

+ به قلم سپیده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 8:20 بعد از ظهر |


 

 امشب درخت یاس خانه ما گل داد

 

 مبهوت اما با عشق به گل هایش نگاه می کردم

 

 سفیدی گلبرگ هایش چشمانم را خیره کرده بود

 

 به خود گفتم فصل تابستان و رویش دوباره گل یاس

 

 خدایا انگار او هم احساس کرده بود

 

 خدایا انگار او هم دانسته بود

 

 که امشب یاسی در جهان متولد می شود

 

 که عطر رازقی اش تمام گیتی را فرا می گیرد

 

 یاسی که در زیبایی همانند نداشت

 

 یاسی  که در پاکی همتایی نداشت

 

 یاسی که وقتی به سرو تکیه می کرد

 

 سرو به داشتن وجود پاکش خم می شد .

 

 تقدیم به فرشتگان آسمانی

 

 تقدیم به تمام مادران ایرانی

 

 تقدیم به مادرم که الفبای عشق را به من آموخت

 

 و در شب میلاد یاس

 

 تمام وجودم که مملو ء از عشق است به اوهدیه می دهم

 

 ای همه وجود من        نبود تو        نبود من  

 

 

 

+ به قلم سپیده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 10:0 بعد از ظهر |


 

  قرارمون سه شنبه ها

 

  ساعت : غروب لحظه ها

 

  مکانشم مشخصه نزدیکی شهر شما

 

  یادت نره گل بیاری

 

  گل های نرگس بیاری

 

  میخوام بیام  به قصر تون

 

  به قصر ماه تاب  تون

 

  میخوام کنیزی تو کنم

 

 میخوام که سروری کنی .

 

 

 تقدیم به منتظران و دل سپردگانش

 

 

 

 

 

   

 

 

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 2:0 بعد از ظهر |


 

راهرو دادگاه شلوغ بود . اتاق محاکمه مملو ء از انسان هایی بود که یا برای قصاص قاتل آمده بودند یا برای تماشا یا  شاید هم جایی را پیدا کرده بودند برای صحبت و خنده .... از خانواده و اقوام قاتل کسی حضور نداشت .انگار او در این دنیا بی عدالت تنها بود .تنهای تنها ..... هم همه عجیبی بود انگار همه از زنی صحبت می کردند که همسرش را به قتل رسانده بود . ناگهان در ورودی باز شد .... زنی جوان با قدی بلند و   اندامی لاغر و نحیف که چادری مشکی بر سر داشت وارد شد  . و دو مراقب او را می آورند زن آرام آرام قدم بر می داشت ... قاضی او را به میز محاکمه فرا خواند . زن حال مناسبی نداشت و هنگامی که پشت میز ایستاد پاهایش می لرزید ورنگ چهره او پریده بود ..... قاضی : از خود دفاع کن ..... زن در ابتدا حرفی نزد . برای بار دوم تکرا شد ....از خودت دفاع کن ... زن آرام آرام با با صدایی لرزان و گرفته گفت : خیانت  .....مفهومش را کسی متوجه نشد تا اینکه زن گفت : چند ماهی بود که ازدواج کرده بودم و همسرم کارمند یک شرکت خصوصی بود ... در یک روز تابستانی وگرم به خانه آمد وگفت: حکم ماموریتم به یکی از شهرها  ابلاغ شده است و من باید بروم تو هم برای اینکه در خانه تنها نمانی به پیش یکی از اقوامت در شهرستان برو  .... من که برای ازدواج با او از خانواده ام گذشته بودم نمی توانستم به پیش پدر ومادرم بروم ....اما با اصرار همسرم راهی سفری شدم که به خواست خودم نبود . بعد از چند روز ماندن در شهرستان بدون اطلاع به تهران برگشتم . نیمه شب بود که رسیدم ...چراغ های اتاق ها روشن بود و وارد آپارتمان شدم .بوی عجیبی در راهرو می آمد در ورودی را که باز کردم ... بهت زده نگاه می کردم ...زنی در خانه من .... هردوی آن ها حالت عادی نداشتن وهمسرم با کلماتی جسته وگریخته زن را به بیرون هدایت مي کرد ...من فقط نگاه می کردم و زبانم بند آمده بود ... دیگر چیزی را نفهمیدم ...وقتی به خودم آمدم با دستانی خونی ...وهمسری که نقش زمین بود و تکان نمی خورد ... زن گفت :من برای ازدواج با او از تمام خانواده ام  گذشتم و تمام سختی ها و دوری ها را تحمل کردم ... مردی که حاضر بودم برای وفاداری و صداقتش جانم را فدا کنم . اما حالا ....سکوت ..... دختری که پاکی اش را در سودای خیانت مردی که مرامش از جنس سنگ بود از دست داده بود ... وحالا جانش را برای همان بی وفا و خیانت کار  فدا می کرد ....... حکم قصاصش را در کمال بی عدالتی صادر كردند  ..... زمان محاکمه مرد چه روزی است؟ .....چه کسی او را به جرم خیانت محاکمه می کند ؟...

 

ما پاک سوختیم        ما پاك باختيم 

 

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه یکم تیر 1386 10:50 قبل از ظهر |