تبليغاتX
ONSO

ONSO


 

 ا نگار همین دیروز بود که خاطرات بسی تلخ  وشیرین رفتن به دانشگاه را در ذهنم تداعی می کردم .یاد بی انصافی ها وحق ضایع کردن های سازمان سنجش .... بعد از دو مرحله آزمون که امیدواری های من را برای رفتن به دانشگاه سراسری هرروز بیشترمی کرد با آزمون عملی که سازمان سنجش  گرفت امیدواری و آرزوی من را برای رفتن به دانشگاه سراسری به رویا تبدیل کرد .بعد قبولی دردانشگاه آزاد تهران که با شهریه سنگین وسر سام آور آن ذوق من را برای درس خواندن هر روز کم تر می کرد .تا اینکه بعد از یک ترم درس خواندن تصمیم به انصراف گرفتم . یادم است روزی که این موضوع را با پدر ومادر عزیزم که همه وجود من از آنهاست مطرح کردم با این تصمیم شدیدا مخالفت کردند اما من طبق معمول با اصرار و دلایلی که داشتم آنها را راضی کردم . روز سه شنبه بود که برای خداحافظی با دوستانی که همیشه الگوی من بودند و دوستشان داشتم به دانشگاه رفتم .... حکمت این کار را امروز که دردانشکده خبر درس می خوانم فهمیدم . دانشکده ای کوچک اما با وجود انسان هایی با دل های بزرگ ودوستانی که پر از مهر ووفا هستند ( دلفین . غزل . فروغ و بلند گوی خاموش ) دوستانی که همیشه در کنار من با بد خلقی ها و نا ملایماتی های ...من می سازنند و هیچ بر زبان نمی آورند . آشنا شدنم با اساتیدی که حاصل تجربیات گران قدرشان را به من حقیر بدون هیچ چشم داشتی ارائه  می دادند (آقای شفیع پور استاد زبان فارسی .آقای جابری استاد زبان انگلیسی ...) اما این مطالب را امروز نوشتم چون روز آخری بود که قبل از امتحانات همدیگر را می دیدیم .  و بنا به شرایطی که می گویم از هم فاصله می گرفتیم ویا شایدم دور می شدیم  . که برای من بسیار سخت است .

دلفین عزیزم : به امید خدا کارشناسی قبول شده است و واحد های او با روز هایی متفاوت از ما ارائه می شود . گلی که همیشه  سوتی های من را  تحمل می کند  وهیچ نمی گوید خیللللللللی دوست دارم

غزل سنگ صبورم : تا چند روز آینده کلاس های گزارش گری رادیو یی او شروع می شود وباید در کلاس ها حضور پیدا کند . عزیزی که همیشه به درد ودل های من گوش می دهد و من را راهنمایی می کند خییلللللللللی دوست دارم .

فروغ جاست فرند : کارش در خبر گذاری بیشتر شده است و وقت آزاد او کم تر است . مهربانی که همیشه من را تحمل می کند .خیلللللللی دوست دارم .

بلند گوی خاموش که به عقیده من هیچ گاه خاموش نیست : گروه سی را انتخاب کرده است با روز هایی متفاوت از ما . برادر خوبی که همیشه با لحن بد من می سازد  و هر گاه  که عصبانی می شوم   لبخند می زد وهیچ نمی گوید  .

اما سپیده بد اخلاق : تا چند هفته آینده کارم را در باشگاه خبر نگاران آغاز می کنم .و به تیم .... استان تهران دعوت شده ام وباید سر تمرینات حضور پیدا کنم . دوستی که همیشه شرمنده شما است و همه شما عزیزان او را تحمل می کنید .

خدایا نمی دانیم چه سرنوشتی را برای ما رقم زده ای .....

خدایا چنان کن سر انجام کار     که تو خوشنود باشی و ما رستگار

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 11:30 بعد از ظهر |


 

 امروز روز آن است ....

 که فراموش کنم آنچه که بودم و او بود

 استواری گام هایش را

 امیدواری وجودش  را

 برخیزم ودوباره آغاز کنم

 برای فیلنامه عشقم

 به این و آن قول نقش اول را می دادم

 اما اکنون بدون قهرمان مانده ام

 با عده ای سیاهی لشکروبدل کار !!!!

 درهنگام مشکلات به آسمان نگاه می کنم

 چرا که معمولا .....

 اطرافم خالی از دوستانی می شود

 که تا دیروز  به  پای رفاقت جان می دادند

 به خاطر یافتن  مقصر زندگی ام را تلخ وسیاه نکنم

 بگذارم آن چه که در پایان یک عشق به جای می ماند

 خاطرات خوشی باشد

 برای بازیابی توان از دست رفته ام معجزه اشک را از یاد نبرم ......

 

 معجزه اشک را از یاد نبرم

 

+ به قلم سپیده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 8:30 بعد از ظهر |


 

 نگاه  مي كرد

 لبخند مي زد

 اما حرفي نمي زد

 مي ترسيدم......

 گفته بودند عاشقي جرم است

 مجرم مي شوي محاكمه مي شوي

 هميشه مي گذشتم تا محاكمه نشوم

 اما اين بار گفتم:

 اگر بگويد.....

 انكارش كنم يا مجرم شوم و محاكمه ام كنند

 نمي دانم ......

 

 نمي دانم.....

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 12:50 بعد از ظهر |


 

روز جمعه خانواده ما تصمیم گرفتند به پیک نیک بروند .من هم که عاشق گردش وتفریح بودم نه نگفتم وسریع حاضر شدم. همگی باهم وسایل را جمع کردیم وطبق معمول که تنها به گردش نمی رویم با دوست خانوادگی مون(آقای محمودی ) تماس گرفتیم وقرار گذاشتیم در جاجرود همدیگر را ببینیم . بالاخره راه افتادیم . جاده نسبتا خلوت بود چون بعد از ظهر مسابقه فوتبال بود . بعد در جایی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم . پدرم ودوستش یک جای خوب کنار رودخانه پیدا کردن .ما هم وسایل را گذاشتیم .وبه قول پسرهای آقای محمودی (سالار ومسعود) بروبچ رفتیم کنار رودخانه .فکر بد نکنید (ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ومن از هر دوآنها بزرگتر بودم.) ما کنار رودخانه هندوانه خوردیم .بعد همه گفتن موزیک گوش کنیم .من هم از خدا خواسته آهنگ علی اصحابی را گذاشتم وشروع به زمزمه کردم بعد از چند تا آهنگ همه گفتن بابا این کیه همش می ناله ؟ یه آهنگ شاد بذار . من هم به خاطر اینکه حال وهوا عوض شه وبه همه خوش بگذره یه آهنگ باحال وشاد گذاشتم .بعد رفتیم بالا ی رودخانه قدم زدیم و والیبال بازی کردیم. بعد صدای مادرم بلند شد که بچه ها بیاد نهار . جای شما خالی جوجه را روی زغال درست کرده بودن .همه نهار خوردیم .یک استراحتی(چرتی ) زدیم .خوابیدن کنار صدای آب به من آرامش می داد. من که اصلا دلم نمی خواست بلند شم ولی  باید بلال هارو درست می کردیم .آخه پختن بلال همیشه وظیفه من و پسرها بود البته سفارشی هارو برای خودمون کنار می گذاشتیم .غروب آفتاب وقت رفتن را به ما یادآوری می کرد. کم کم وسایل را برداشتیم وراه افتادیم .روز خوبی بود حسابی خوش گذشت .

جای دوستان وبلاگی خالی

 

 

+ به قلم سپیده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 4:30 بعد از ظهر |


 

قلب شما در سکوت خود به رازهای روز وشب آگاه است . ولی گوشتان

 تشنه شنیدن است  چیزی است که قلبتان  میداند .شما می خواهید  هر

آنچه را که دراندیشه خویش میدانید  درلباس  سخن  هم ببینید.ونخواهید 

 عمق دانش خود را باچوب وریسمان  بسنجید . نگویید:  که من  حقیقت

 را یافته ام .  بگویید : من حقیقتی را یافته ام .

 

 

از کتاب پیامبر " جبران خلیل جبران ."

 

 

 

+ به قلم سپیده در سه شنبه یکم خرداد 1386 7:26 بعد از ظهر |