تبليغاتX
ONSO

ONSO


 

خوب ها سر مي زني مگه بدها دل ندارن يه سري به ما بزن اي

     خوب خوبا آقا جون.

    اين جمعه هم گذشت آقا جون نيومدي. انتظارت شيرينه چون ميدونم

     یه روز میای .

 

 چون ميدونم يه روز مياي

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 9:22 بعد از ظهر |


 

 وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم دیشب  بارون اومده  .یه هوای بهاری باحال که جون مي داد برای پیاده روی . پنج شنبه بود وباید طبق معمول می رفتم دانشکده .  امروز جلسه هم داشتیم .توی راه به خیلی چیزها فکر کردم به حرف هایی که باید در جلسه میزدم .به حرف هاي كه جاست فرند ديشب زده بود. .... جلسه با تموم حرفا  تموم شد. رفتم سلف .  جاست فرند م اونجا بود برام دست تكون داد منم رفتم پيشش .وقتي بغلم كرد .بغظش تركيد از حرفاي ديشبش معلوم بود  دلش پره .نميدونم چرا منم باهاش گريه ميكردم .بعد كه آروم شد  ماجرا برام تعريف كرد. ساعت وقت كلاسو نشون  مي داد . بعد از كلاس جاست فرند به من گفت توي يه كتاب خونده كه هر وقت غم هاتو باكسي درميون گذاشتي باهات همدردي كرد بدون دوست داره ولي اگر باهات گريه كرد بدون عاشقته.بعد فهميدم من واسه چي گريه مي كردم .

 

 براي تو نوشتم جاست فرند عزيزم (فروغ)

+ به قلم سپیده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 8:39 بعد از ظهر |