آخرین نگاه عاشقانه یک دلباخته در یک غروب تابستانی دلگیر که آسمان نیز دلش
گرفته است و میل به باریدن دارد رقم می خورد .
در نیمه های شب اشک مجالی برای او باقی نمی گذارد و خواب را از چشمان او
دریغ می کند ، تصمیم می گیرد که خاطرات دلباختگی اش را در دفترچه کوچکش
به نگارش در بیاورد و برای همیشه آن را در صفحه روزگار به یادگار بگذارد .
اما در یک بعد از ظهر جمعه دلش می گیرد به سراغ دفترچه اش می رود آن را باز
می کند و دوباره خاطرات برایش تداعی می شود . چشمانش بارانی می شود و به
خلوتگاهش می رود و آن را به نگارش در می آورد .
وقت رفتن نگات می کردم اما حتی تو نگام نکردی ، رفتی
وقت رفتن صدات می کردم اماحتی تو صدام نکردی ،رفتی
وقت رفتن لبام تشنه بود اما حتی تو سیرابم نکردی،رفتی
وقت رفتن چشمام بارونی بود اما حتی تو اشکام و پاک نکردی،رفتی
وقت رفتن هزار باردوست دارم گفتم اما حتی تو یک بارم نگفتی،رفتی
وقت رفتن گفتم عاشقت بودم وهستم اما حتی تو نشنیده گرفتی، رفتی
وقت رفتن گفتم عشق اول و آخرم تو بودی اما حتی تو نادیده گرفتی ، رفتی
روزی فرا خواهد رسید که وقت رفتن تمامی دلباختگان است
یک شب زودتر از وعده موعود دل نوشته ام را می نویسم . جاده مرا به سفر فرا
می خواند . می نویسم که شاید بازگشتی نباشد و تقدیری باشد برای پدران آریایی
پدری که هر شب با بوسه هایش به خواب می روم وهر سحر گاه با نغمه تکبیرش از
خواب بر می خیزم .
استواری گام هایش را ...............................................دوست دارم
صلابت وجودش را ......................................................دوست دارم
نگاه مهربانش را..........................................................دوست دارم
بوسه های شبانه اش را ................................................دوست دارم
لب های پر زخنده اش را ................................................دوست دارم
اشک های لیالی اش را..................................................دوست دارم
نیایش های شبانه اش را .................................................دوست دارم
من پدر را برای پدر بودنش ....................................................دوست دارم
من پدر را برای پدر بودنش دوست دارم .
به قلم سپیده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 9:21 بعد از ظهر
در آن شب نسبتا سرد پاییزی تازه از سفر بازگشته بودید در نیمه های شب دردهایت
بیشتر شد تا آنجا که تو را به بیمارستان منتقل کردند تا نزدیکی ظهر آن روز دردهایت
هنوز ادامه داشت اما هنگام اذان ظهر صدای به دنیا آمدن کودکت تمام فضای بخش
را فرا گرفت نام او را سپیده گذاشتید.در روزهای اول تولد پزشگان همانندکودک اول
تو را از شیر دادن منع کردند اما تو شیره ی وجودت را به من بخشیدی تا به امروز که
احساسات نیمی از زندگی من است .
در کودکی پدر به علت شغلش بیشتر اوقات به ماموریت اعزام می شد و تو به تنهایی
دو کودک را بزرگ کردی .
کودکی بسیار شیطون و بازیگوش بودم که روزی به دلیل همین شیطنت ها توانایی
راه رفتن را از دست دادم در پشت در اتاق عمل اشک می ریختی و از خداوند در
خواست می کردی که این توانایی را دوباره به من عطا کندو دعایت اجابت شد و به
نشانه این سپاس گذاری پدر گوسفندی را قربانی کرد و تو تمام اهالی کوچه را
بستنی دادی .
روزی که در پارک مشغول بازی کردن بودم تهران موشک باران شد و تو من را در زیر
خودرویی پنهان کردی و خود رفتی تا کودکان دیگر را نجات دهی .
هر روز بزرگتر می شدم و شیطون تر ، روزی دست های کوچکم را گرفتی و من را به
مدرسه بردی و از من قول گرفتی که همیشه خوب درس بخوانم و من نیز تا به امروز
به قولم وفادار ماندم .
دوران دبستان و راهنمایی رابا تمام خاطراتش در کنارت سپری کردم . در دوران
دبیرستان قرار بود در کنار انتخاب رشته تحصیلی ام رشته هنری انتخاب کنم اما
هیچ گاه در هنر موفق نشدم و به سراغ ورزش رفتم در آن روزها پدر سخت با رشته
من مخالف بود اما تنها کسی که او را راضی کرد خود تو بودی .
روزها ، ماه ها و سال ها گذشت و هر سال از خود گذشتگی هایت بیشتر از سال
قبل ،بهترین دوست و همراه زندگی من بودی و هستی .
روزهایی که که ناراحت به خانه می آمدم از چشمانم می خواندی که در دلم چه می
گذرد آن وقت سرم را روی پاهایت می گذاشتم ،گریه می کردم موهایم را نوازش
می کردی و آن جمله همیشگی را زمزمه می کردی " من دعا می کنم که درد تو
درمون بشه لب تو خندون بشه " و برای هر امری من را از زیر کتاب مقدس قران رد
می کردی و از خداوند درخواست می کردی که هر چه بر صلاح من است بر سر راهم
قرار دهد .
مادرگلم در زندگی درس هایی از تو آموختم که در هیچ جایی نمی توانستم آنها را فرا
بگیرم به من آموختی که : هیچ گاه مغرور نشوم ، آموختی که هر گاه انسانی به من
بدی کرد با او خوب رفتار کنم تا به اشتباهش پی ببرد ، آموختی که هرگاه بین من و
دوستانم ناراحتی پیش آمد من برای معذرت خواهی پیش قدم شوم ، آموختی که
واژه ببخشید ذره ای از وجو د من کم نمی کند پس این واژه را همیشه به کار ببرم و
بسیار آموختنی های دیگر .......
مادر گلم امسال نیز مانند هر سال از خداوند درخواست کردم که در شب میلاد گل
یاس درخت یاس حیاط کوچک خانه ما گل دهد تا آنها را بچینم و بر سر سجاده ات
بگذار م و دعایم اجابت شد .
یک معذرت خواهی ویژه خدمت فرشته ی خانه ی ما که نامش مادر است به علت امر
نگارش در این دل نوشته به جای به کار بردن واژه مقدس مادر از ضمیر تو استفاده
کردم که من را به خاطر جسارتم ببخشید .
هم رهان، قدر دان همیشگی این گلهای بهشتی باشیم و از وجود نازنین این
فرشتگان آسمانی بهره مند شویم .
روز گلهای بهشتی بر تمام مادران این گیتی پهناور مبارک باشد .
روزی که تو را بازیچه کرد، ایستاد و خندید
خندید به .............
مهربانییت
عاشقییت
وفادارییت
سادگییت
صداقتت
و اشک هایت
اما ............
روزی فرا خواهد رسید که تو بایستی و نگاه کنی
نگاه کنی به ................
غروری که غروب کرده است
خودخواهی که خوار گشته است
دلی که سنگی شده است
زبانی که فقط دروغ از آن جاری می شود
و چشمانی که گناه در آن موج می زند و اشک می ریزد .
این رسم روزگار است
به قلم سپیده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:23 بعد از ظهر
روزی که با خود قرار گذاشتم تا وبلاگ نویسی را شروع کنم فقط خبر های ورزشی روز یا ورزش خاصی را می نوشتم و نام آن را ، هم نوا گذاشته بودم اما بعد از مدتی کوتاه پشیمان شدم و تصمیم گرفتم که خلوتگاهی برای خود درست کنم تا فقط دل نوشته هایی را که در آن روزها بر روری کاغذ می آوردم در این خلوتگاه به نگارش در بیاورم ..... نام های زیادی رابرای آن در نظر گرفتم اما به دنبال نامی تازه با معانی متعدد بودم که انسو را انتخاب کردم . برای همه جای سئوال بودکه این نام به چه معناست ؟
۱- onso در فرهنگ کره به معنی دست ابر یا دست هایی که برای ابر ( خدایان ) در نظر می گیرند .اما در فرهنگ ما به معنی دست هایی است که به سوی آسمان بالا برده می شود تا با خد ای خود نیایش کند .
۲- با ورزش آرام می شدم و onso کاتایی بود که بچه های تیم به آن لقب کاتای شانس می دادند و من نیز هر گاه آن را اجرا می کردم برنده و مقام آور تیم می شدم . ........
یک سال نوشتم . می نویسم حتی اگر روزی هیچ کسی دل نوشته های من را نخواند و برایش تکراری یا حرف های روز مره باشد ........
سپاس گذار و قدر دان همرهان همیشگی هستم که همیشه دیدگاه های زیبایشان را در این خلوتگاه عرضه می کنند و من می خوانم و به دیدگاهی جدید دست می یابم.
امید دارم هم ره همیشگی این دل نوشته ها باشید
به قلم سپیده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:0 قبل از ظهر
دل طاقت نداشت
طاقت دوری او را نداشت
راز عشق را بر زبان آورد و گفت
یار در عشق او مبهوت بماند
چند روزی از راز دل ها می گذشت
سر انجام عهد و پیمان سخت بسته شد
چند ماهی خوش از عشق آن دو می گذشت
روزی یار فرمان جدایی را بداد
دل که عاشق گشته بود میل به جدایی نداشت
اما دیگر چاره ای جز جدایی نداشت
سر انجام یار عهد و پیمان را ساده شکست
آخر این دل نوشته هجران بود وبس
به قلم سپیده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 10:40 قبل از ظهر
دل به یاد آورد ایام وصال
یاد اول بار دیدار را
اولین دیدار آن نزاع بود و بس
چند ماهی از دیدار ها می گذشت
دوست قصد سفر داشت ، بدرود گفت و رفت
دل به او احساسی نداشت، پس خداحافظ بگفت و بماند
بعد بازگشت دیگر آن دل ، دل نبود
آن دل عاشق گشته بود
دل به عشق یار مجنون گشته بود
دل زبان بازگو کردن نداشت .........
این دل نوشته ادامه دارد.
به قلم سپیده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 7:30 بعد از ظهر
در آخرین روز ماه اسفند ، سال ۱۳۸۶
از دلم می گویم :
دلی که پر شده است از غم و اندوه و گناه
دلی که پر شده است از نامرادی های روزگار ،بی وفایی ها ، دروغ گویی ها ، تهت ها و ....
دلی که پر شده است از خاطرات بدی که بر آن گذشت .
و اما طبیعت :
درخت ها بیدار شده اند ، سبزشده اند و به نشانه عشق شکوفه داده اند .
گنجشک ها جیک جیک می کنند و قناری همسایه شاد می خواند .
آری همه آمدن بهار را نوید می دهند .
حالا نوبت خانه تکانی دل من است :
می خواهم شادی را به آن هدیه دهم .
می خواهم کینه ها را دور بریزم تا خاطرات خوش برایم بماند .
وفادار بمانم ، باروزگار بسازم ، صادق باشم و عاشق بمانم .
........
ای کاش همه ی انسان ها به این امید زندگی می کردند که فقط امروز را دارند وفردایی نیست برای با هم بودن و شاد زیستن ، آن وقت این طور راحت از دل هم نمی گذشتند ، دروغ نمی گفتند ، تهمت نمی زدنند ، بی وفایی نمی کردند و کمی نیز به فکر آخرت خود بودنند.
عید باستانی نوروز مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به قلم سپیده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 10:0 قبل از ظهر
به چشمانم آموختم که برای هر بی ارزشی ، اشک جاری نکند .
به زبانم آموختم که برای هر حقیری ، دوستت دارم جاری نکند .
به دلم آموختم که برای هر بی وفایی ، دلتنگ نشود .
به وجودم آموختم که برای هر مغروری ، خوار و ذلیل نشود .
من آموختن را آموختم .
به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 10:0 قبل از ظهر
ایمان داشتن یعنی دانستن این که هر روز یک شروع و آغاز است .
با ایمان و اعتقاد است که معجزات رخ می دهند و رویاها به واقعیت می پیوندند.
ایمان داشتن یعنی دیدن فرشتگان که در میان ابرها به رقص مشغولند .
یعنی شناخت شگفتی در یک آسمان پر ستاره و خردمندی انسان در کره ماه .
ایمان داشتن یعنی دانستن ارزش یک قلب .
یعنی معصومیت چشمان یک کودک و زیبایی دستی پیر و سالخورده .
ایمان داشتن یعنی یافتن قدرت و شهامتی که در ماست ، هنگامی که
زمان آن فرا می رسد تا دوباره شروع کنیم .
ایمان داشتن یعنی دانستن اینکه ما تنها نیستیم واین که زندگی یک هدیه
است و اینک نوبت ماست آن را دوست بداریم .
ایمان داشتن یعنی دانستن این که وقایع شگفت انگیز در انتظار روی دادن
هستند وهمه امیدها و رویاهایمان در دسترس قرار دارند .
در تاریکی دست دراز می کنم و خدای گم گشته خود را طلب می کنم .
من خدای خود را می خواهم نه بت های بزرگ را نه زیستن در دنیای دروغین را .
نه زیستن در دنیای دروغین
به قلم سپیده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 8:40 بعد از ظهر
انگارهمین دیروز بود که قرار گذاشته بودم با خدای خودم تا امسال از ماه روحانی رمضان بهترین بهره را ببرم . نمی گویم نبردم اما نه آنگونه که شایسته ام بود .
اما چه زود دیر شد ، چه زود پایان یافت روزهای عشق بازی با معبودم ، چه آسان گذشت شب های لیالی القدر .شب هایی که عاشق آن بودم و تمام سال را آرزو می کردم تا بیاید تا بگویم العفو ،العفو، ببخش و عفو کن بنده رو سیاه و گناهکار خود را . خدایا باتمام وجودم ذکر سبحانک یا لا اله الا انت ،الغوث الغوث و خلصنا من النار یارب ، می گفتم و می گریستم به حال خود که چه آسان گناه کردم و آتش جهنم را برای خود ساختم و بعد از تو خواستم که فریاد ،فریاد رهایم کن از آن آتش .
خدایا در این شب از تو خواستم تا آخرین ماه رمضان عمرم نباشد و از تو تمنا کردم که چشم هایم دیگر طاقت انتظار ندارد ، دیدن اوست که من را آرام می کند .
خدایا امروز آخرین جمعه ماه مهمانی توست انتظارم را پایان ده .
روزها می گذرد و من هنوز در پی عشق تو هستم
عشقی که روزی با قطره اشکی آغاز شد
روزی که چشمانم بارانی شد
روزی که واژه دوست دارم جاری شد
و آن آغازی بود برای من و تو
روزی که از همه گذشتم تا تو را به دست بیاورم
روزی که از آرزوهایم گذشتم تا با تو باشم
بیا به پایان نیندیشیم
پایان برای من و تو معنا ندارد
ما فقط نقطه آغازیم
آغاز عشقی پاک
آغاز .....
آوازم فریادی گناهم پر وبال آواز عاشق
در به چیست ؟ داشتن ؟ خواندن ؟ بودن ؟
غم کوچکی
آسمان قفسم
در در
گلویم این
خشک حصار
می شود می شکند
به قلم سپیده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 1:0 بعد از ظهر
Man is two men
one is awake in darkness
the other is asleep in light
روزی برای زندگیت فرشته نجاتی بودم
روزی برای دریای مواجت ساحل آرامی بودم
روزی برای درد هایت سنگ صبوری بودم
روزی برای وجود غمگینت شادی بزرگی بودم
اما امروز .............
اما امروز علامت سئوالی هستم ؟
اما امروز خاطره ای فراموش شده هستم
اما امروز غریبه ای آشنا هستم .
من غریبه ای آشنا و خاطره ای فراموش شده هستم .
به قلم سپیده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 8:30 بعد از ظهر
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم ردپایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمساز و همراهم نشد
همچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من، خدای من ،خدا .
جز خدای من ، خدای من ، خدا
ابتدا برای نوشتن یادی از گذشته می کنم وخاطره ا ی را می نویسم . بعد از شما دوستان خوبم سئوالاتی دارم که لطف می کنید و به آن ها پا سخ می دهید .
مکان : محل اردوهای مسابقات کشوری . زمان : تابستان ۸۵ . خیلی خبری شد .....
هفته آخر تمرینات اردو بود کم کم باید برای مسابقات حاضر می شدیم . روز آخر که از تمرینات بر گشته بودیم . صدای پیج کردن آمد خانم ....به درب ورودی خوابگاه مراجعه کنید .....من هم که خیلی خسته بودم سریع یک روسری سر کردم و از حراست پرسیدم کسی با من کار داره .گفت : یکی از دوستانتان برای خداحافظی و دادن امانتی شما آمده . به درب ورودی که رسیدم بهت زده نگاه می کردم چون منتظر دیدن دختری بودم . اما با آقا پسری با قد ۸۰/۱ با گی (لباس کاراته ) پشت به در ورودی ایستاده بود روبروشدم . چند دقیقه صبر کردم .گفتم امری داشتید . برگشت و گفت : سلام خانم ....می خواهم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم . روز آخر خدمت رسیدم چون فکر می کردم دیگر نمی توانم شما را ملاقات کنم . من پیش خودم یک عالمه فکرکردم جز موضوعی که او مطرح کرد . گفت من شما را انتخاب کردم و می خواهم شما شریک زندگی آینده ام شوید . فقط نگاهش می کردم .از طرفی ناراحت بودم ...که چرا اینجا ؟ چرا بدون برنامه ریزی؟ چگونه نسبت به من شناخت پیدا کرده ؟ گفت :یک سال پیش که من را در فدراسیون دیده بوده ، تصمیم خود را گرفته . وقتی در اینجا من را دیده تصمیمش قطعی شده. جرات او در بیان باعث شد کمی آرام شوم . واز طرفی خنده ام می گرفت چون همیشه در مراسم خواستگاری دخترها با چادر سفید و پسرها با کت وشلوار در مجلس حاضر می شوند . اما ما هردو با گی ،بدون حضور پدر و مادر ، بدون برنامه ریزی ،تنها با چندتا شاخه گل که نمی دانم در محل تمرینات از کجا تهییه کرده بود در زیر آسمان آبی حاضر شدیم . بقیه ماجرا را خود شمامی توانید حدس بزنید .....
دوست عزیز سئوال انتخابی نداریم به تمام سئوالات پاسخ دهید .
۱- چرا دختر ها حق انتخاب ندارند ؟
۲- چرا وقتی دختری به پسری علاقه مند می شود نمی تواند ابراز علاقه کند ؟
۳- چرا پسرها در تصمیم گیری هایشان احساسات جایی ندارد ؟
۴- چرا خواستگاری باید طبق آداب و رسوم انجام شود ؟
۵- چرا صیغه در کشور ما آزاد شده است ؟
امروز برای دیدنت لحظه ها را شمردم
امروز برای دیدنت ثانیه ها را شمردم
امروز برای دیدنت قدم ها را شمردم
تا به تو برسم ......
اما وقتی رسیدم تو آنجا نبودی
روی صندلی پاکتی ،همراه با شاخه گلی سرخ گذاشته بودی
نوشته بودی من می روم برای همیشه
نوشته بودی من می روم پس خدا نگهدار
نوشته بودی ای کاش رقیبی نمی آمد
اما ای کاش تو آنجا بودی و می دیدی.....
روی گلبرگ های گل سرخ چون روی من شبنم نشست
اما ای کاش تو می دانستی که رقیبی وجود نداشت
اما ای کاش تو می دانستی ......
آنکه همیشه از او برایت می گفتم
آنکه همیشه در رویا هایم
چهره اش را برایت توصیف می کردم
خود تو بودی ....
..
خود تو ، خود تو ،بودی .
به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 10:22 بعد از ظهر
یادت به من می گفتی تو عمرمی ، جونمی ، وجودمی
یادت به من می گفتی تو بهترینی ، زیبا ترینی ، یکه ترینی
یادت به من می گفتی تو رویاهام به دنبالت می گشتم
اما حالا .......
تو واقعیت که روبروت نشستم
به من نگاه می کنی دلت یه جای دیگست
فکرمی کنی ندیدمت دستات تو دستای دیگست
اما حالا .......
دیگه نمی خوام ببینمت
دیگه نمی یام به دیدنت
دیگه واسه من فرقی نداره
بودنت یا نبودنت
اما حالا .......
برو دیگه از نگاهات خسته شدم
برو دیگه از دروغات خسته شدم
برودیگه از خودتم خسته شدم
اما حالا ......
برو دیگه از خودتم خسته شدم
به قلم سپیده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 8:20 بعد از ظهر
امشب درخت یاس خانه ما گل داد
مبهوت اما با عشق به گل هایش نگاه می کردم
سفیدی گلبرگ هایش چشمانم را خیره کرده بود
به خود گفتم فصل تابستان و رویش دوباره گل یاس
خدایا انگار او هم احساس کرده بود
خدایا انگار او هم دانسته بود
که امشب یاسی در جهان متولد می شود
که عطر رازقی اش تمام گیتی را فرا می گیرد
یاسی که در زیبایی همانند نداشت
یاسی که در پاکی همتایی نداشت
یاسی که وقتی به سرو تکیه می کرد
سرو به داشتن وجود پاکش خم می شد .
تقدیم به فرشتگان آسمانی
تقدیم به تمام مادران ایرانی
تقدیم به مادرم که الفبای عشق را به من آموخت
و در شب میلاد یاس
تمام وجودم که مملو ء از عشق است به او هدیه می دهم .
ای همه وجود من نبود تو نبود من
به قلم سپیده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:0 بعد از ظهر
قرارمون سه شنبه ها
ساعت : غروب لحظه ها
مکانشم مشخصه نزدیکی شهر شما
یادت نره گل بیاری
گل های نرگس بیاری
میخوام بیام به قصر تون
به قصر ماه تاب تون
میخوام کنیزی تو کنم
میخوام که سروری کنی .
تقدیم به منتظران و دل سپردگانش
راهرو دادگاه شلوغ بود . اتاق محاکمه مملو ء از انسان هایی بود که یا برای قصاص قاتل آمده بودند یا برای تماشا یا شاید هم جایی را پیدا کرده بودند برای صحبت و خنده .... از خانواده و اقوام قاتل کسی حضور نداشت .انگار او در این دنیا بی عدالت تنها بود .تنهای تنها ..... هم همه عجیبی بود انگار همه از زنی صحبت می کردند که همسرش را به قتل رسانده بود . ناگهان در ورودی باز شد .... زنی جوان با قدی بلند و اندامی لاغر و نحیف که چادری مشکی بر سر داشت وارد شد . و دو مراقب او را می آورند زن آرام آرام قدم بر می داشت ... قاضی او را به میز محاکمه فرا خواند . زن حال مناسبی نداشت و هنگامی که پشت میز ایستاد پاهایش می لرزید ورنگ چهره او پریده بود ..... قاضی : از خود دفاع کن ..... زن در ابتدا حرفی نزد . برای بار دوم تکرا شد ....از خودت دفاع کن ... زن آرام آرام با با صدایی لرزان و گرفته گفت : خیانت .....مفهومش را کسی متوجه نشد تا اینکه زن گفت : چند ماهی بود که ازدواج کرده بودم و همسرم کارمند یک شرکت خصوصی بود ... در یک روز تابستانی وگرم به خانه آمد وگفت: حکم ماموریتم به یکی از شهرها ابلاغ شده است و من باید بروم تو هم برای اینکه در خانه تنها نمانی به پیش یکی از اقوامت در شهرستان برو .... من که برای ازدواج با او از خانواده ام گذشته بودم نمی توانستم به پیش پدر ومادرم بروم ....اما با اصرار همسرم راهی سفری شدم که به خواست خودم نبود . بعد از چند روز ماندن در شهرستان بدون اطلاع به تهران برگشتم . نیمه شب بود که رسیدم ...چراغ های اتاق ها روشن بود و وارد آپارتمان شدم .بوی عجیبی در راهرو می آمد در ورودی را که باز کردم ... بهت زده نگاه می کردم ...زنی در خانه من .... هردوی آن ها حالت عادی نداشتن وهمسرم با کلماتی جسته وگریخته زن را به بیرون هدایت مي کرد ...من فقط نگاه می کردم و زبانم بند آمده بود ... دیگر چیزی را نفهمیدم ...وقتی به خودم آمدم با دستانی خونی ...وهمسری که نقش زمین بود و تکان نمی خورد ... زن گفت :من برای ازدواج با او از تمام خانواده ام گذشتم و تمام سختی ها و دوری ها را تحمل کردم ... مردی که حاضر بودم برای وفاداری و صداقتش جانم را فدا کنم . اما حالا ....سکوت ..... دختری که پاکی اش را در سودای خیانت مردی که مرامش از جنس سنگ بود از دست داده بود ... وحالا جانش را برای همان بی وفا و خیانت کار فدا می کرد ....... حکم قصاصش را در کمال بی عدالتی صادر كردند ..... زمان محاکمه مرد چه روزی است؟ .....چه کسی او را به جرم خیانت محاکمه می کند ؟.....
ما پاک سوختیم ما پاك باختيم
انگار همین دیروز بود که خاطرات بسی تلخ وشیرین رفتن به دانشگاه را در ذهنم تداعی می کردم .یاد بی انصافی ها وحق ضایع کردن های سازمان سنجش .... بعد از دو مرحله آزمون که امیدواری های من را برای رفتن به دانشگاه سراسری هرروز بیشترمی کرد با آزمون عملی که سازمان سنجش گرفت امیدواری و آرزوی من را برای رفتن به دانشگاه سراسری به رویا تبدیل کرد .بعد قبولی دردانشگاه آزاد تهران که با شهریه سنگین وسر سام آور آن ذوق من را برای درس خواندن هر روز کم تر می کرد .تا اینکه بعد از یک ترم درس خواندن تصمیم به انصراف گرفتم . یادم است روزی که این موضوع را با پدر ومادر عزیزم که همه وجود من از آنهاست مطرح کردم با این تصمیم شدیدا مخالفت کردند اما من طبق معمول با اصرار و دلایلی که داشتم آنها را راضی کردم . روز سه شنبه بود که برای خداحافظی با دوستانی که همیشه الگوی من بودند و دوستشان داشتم به دانشگاه رفتم .... حکمت این کار را امروز که دردانشکده خبر درس می خوانم فهمیدم . دانشکده ای کوچک اما با وجود انسان هایی با دل های بزرگ ودوستانی که پر از مهر ووفا هستند ( دلفین . غزل . فروغ و بلند گوی خاموش ) دوستانی که همیشه در کنار من با بد خلقی ها و نا ملایماتی های ...من می سازنند و هیچ بر زبان نمی آورند . آشنا شدنم با اساتیدی که حاصل تجربیات گران قدرشان را به من حقیر بدون هیچ چشم داشتی ارائه می دادند (آقای شفیع پور استاد زبان فارسی .آقای جابری استاد زبان انگلیسی ...) اما این مطالب را امروز نوشتم چون روز آخری بود که قبل از امتحانات همدیگر را می دیدیم . و بنا به شرایطی که می گویم از هم فاصله می گرفتیم ویا شایدم دور می شدیم . که برای من بسیار سخت است .
دلفین عزیزم : به امید خدا کارشناسی قبول شده است و واحد های او با روز هایی متفاوت از ما ارائه می شود . گلی که همیشه سوتی های من را تحمل می کند وهیچ نمی گوید خیللللللللی دوست دارم ![]()
غزل سنگ صبورم : تا چند روز آینده کلاس های گزارش گری رادیو یی او شروع می شود وباید در کلاس ها حضور پیدا کند . عزیزی که همیشه به درد ودل های من گوش می دهد و من را راهنمایی می کند خییلللللللللی دوست دارم .![]()
فروغ جاست فرند : کارش در خبر گذاری بیشتر شده است و وقت آزاد او کم تر است . مهربانی که همیشه من را تحمل می کند .خیلللللللی دوست دارم .![]()
بلند گوی خاموش که به عقیده من هیچ گاه خاموش نیست : گروه سی را انتخاب کرده است با روز هایی متفاوت از ما . برادر خوبی که همیشه با لحن بد من می سازد و هر گاه که عصبانی می شوم لبخند می زد وهیچ نمی گوید .![]()
اما سپیده بد اخلاق : تا چند هفته آینده کارم را در باشگاه خبر نگاران آغاز می کنم .و به تیم .... استان تهران دعوت شده ام وباید سر تمرینات حضور پیدا کنم . دوستی که همیشه شرمنده شما است و همه شما عزیزان او را تحمل می کنید .
خدایا نمی دانیم چه سرنوشتی را برای ما رقم زده ای .....
خدایا چنان کن سر انجام کار که تو خوشنود باشی و ما رستگار
به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 11:30 بعد از ظهر
امروز روز آن است ....
که فراموش کنم آنچه که بودم و او بود
استواری گام هایش را
امیدواری وجودش را
برخیزم ودوباره آغاز کنم
برای فیلنامه عشقم
به این و آن قول نقش اول را می دادم
اما اکنون بدون قهرمان مانده ام
با عده ای سیاهی لشکروبدل کار !!!!
درهنگام مشکلات به آسمان نگاه می کنم
چرا که معمولا .....
اطرافم خالی از دوستانی می شود
که تا دیروز به پای رفاقت جان می دادند
به خاطر یافتن مقصر زندگی ام را تلخ وسیاه نکنم
بگذارم آن چه که در پایان یک عشق به جای می ماند
خاطرات خوشی باشد
برای بازیابی توان از دست رفته ام معجزه اشک را از یاد نبرم ......
معجزه اشک را از یاد نبرم
به قلم سپیده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 8:30 بعد از ظهر
نگاه مي كرد
لبخند مي زد
اما حرفي نمي زد
مي ترسيدم......
گفته بودند عاشقي جرم است
مجرم مي شوي محاكمه مي شوي
هميشه مي گذشتم تا محاكمه نشوم
اما اين بار گفتم:
اگر بگويد.....
انكارش كنم يا مجرم شوم و محاكمه ام كنند
نمي دانم ......
نمي دانم.....
به قلم سپیده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 12:50 بعد از ظهر
روز جمعه خانواده ما تصمیم گرفتند به پیک نیک بروند .من هم که عاشق گردش وتفریح بودم نه نگفتم وسریع حاضر شدم. همگی باهم وسایل را جمع کردیم وطبق معمول که تنها به گردش نمی رویم با دوست خانوادگی مون(آقای محمودی ) تماس گرفتیم وقرار گذاشتیم در جاجرود همدیگر را ببینیم . بالاخره راه افتادیم . جاده نسبتا خلوت بود چون بعد از ظهر مسابقه فوتبال بود . بعد در جایی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم . پدرم ودوستش یک جای خوب کنار رودخانه پیدا کردن .ما هم وسایل را گذاشتیم .وبه قول پسرهای آقای محمودی (سالار ومسعود) بروبچ رفتیم کنار رودخانه .فکر بد نکنید (ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ومن از هر دوآنها بزرگتر بودم.) ما کنار رودخانه هندوانه خوردیم .بعد همه گفتن موزیک گوش کنیم .من هم از خدا خواسته آهنگ علی اصحابی را گذاشتم وشروع به زمزمه کردم بعد از چند تا آهنگ همه گفتن بابا این کیه همش می ناله ؟ یه آهنگ شاد بذار . من هم به خاطر اینکه حال وهوا عوض شه وبه همه خوش بگذره یه آهنگ باحال وشاد گذاشتم .بعد رفتیم بالا ی رودخانه قدم زدیم و والیبال بازی کردیم. بعد صدای مادرم بلند شد که بچه ها بیاد نهار . جای شما خالی جوجه را روی زغال درست کرده بودن .همه نهار خوردیم .یک استراحتی(چرتی ) زدیم .خوابیدن کنار صدای آب به من آرامش می داد. من که اصلا دلم نمی خواست بلند شم ولی باید بلال هارو درست می کردیم .آخه پختن بلال همیشه وظیفه من و پسرها بود البته سفارشی هارو برای خودمون کنار می گذاشتیم .غروب آفتاب وقت رفتن را به ما یادآوری می کرد. کم کم وسایل را برداشتیم وراه افتادیم .روز خوبی بود حسابی خوش گذشت .
جای دوستان وبلاگی خالی
به قلم سپیده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 4:30 بعد از ظهر
یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود.
عشق را نقاشی می کردیم نقش ما خورشیدو ماه بود .
بعد از آن واژه نوشتیم جمله مون ستاره چین شد .
مثل دریا آبی بود .
معنی زندگی این بود.....
معني زندگي اين بود
به قلم سپیده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 3:15 بعد از ظهر
سه شنبه که داشتم از دانشکده به سمت خانه می آمدم . .باران شدیدی می بارید و مردم هر کدام به سمتی می رفتند تا سر پناهی پیدا کنند و در امان باشند.من هم تند تند راه می رفتم تا به استگاه اتوبوس برسم.وقتی اتوبوس سوار شدم خیابان ترافیک شدیدی داشت .ماشین ها آروم آروم حرکت می کردند .خیلی خسته بودم چشم هامو بستم . بعد از ده دقیقه وقتی به خودم اومدم دیدم اتوبوس حرکت نمی کند وکنار یک مسجد ایستاده تا ترافیک کم بشود. مسجد قشنگی بود وسرتاسر ورودی مسجد را با ریسه های سبز تزیین کرده بودند. وصدای خواندن دعای توسل به گوش می رسید . شاید این ترافیک وحکمت خدا دست به دست هم داده بودن تا من را متوجه این کنند که چند هفته ای است که دعای توسل نمی خوانم. اما یک حس بدی به من دست داد .از خودم بدم آمد که چرا کوتاهی کردم .همان لحظه در اتوبوس ذکراین دعا را زمزمه کردم (یا وجیها عند ا....) کم کم ترافیک سبک شد و من هم به خانه رسیدم . سریع مفاتیح را باز کردم ودعای توسل را خواندم. حالا دیگه آن حس بد را نداشتم.
خدا را دوست دارم چون من را دوست دارد وفراموش نکرده است .
به قلم سپیده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 2:46 بعد از ظهر
قلب شما در سکوت خود به رازهای روز وشب آگاه است . ولی گوشتان تشنه شنیدن است چیزی است که قلبتان میداند .شما می خواهید هر آنچه را که دراندیشه خویش میدانید درلباس سخن هم ببینید.ونخواهید عمق دانش خود را باچوب وریسمان بسنجید . نگویید: که من حقیقت را یافته ام . بگویید : من حقیقتی را یافته ام .
از کتاب پیامبر " جبران خلیل جبران ."
آفرید این جهان به خاطر عشق آنکه ایجاد کرد هستی را

خلوت عشق عالمي دارد .
به خلوتم خوش آمدید .
ارتباط با من
هم رهان
دل نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY