تبليغاتX
ONSO

ONSO


 

 

منو ببخشید که دو رنگی بلد نیستم و سادم

 

 منو ببخشید که رسم عاشق کشی بلد نیستم و عاشقم

 

 منو ببخشید که بازی دادن آدم ها رو بلد نیستم و تنهام

 

 منو ببخشید که رسم بی وفایی را بلد نیستم و با وفام

 

 منو ببخشید که دروغ بلد نیستم و صادقم

 

 منو ببخشید

+ به قلم سپیده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 11:0 قبل از ظهر |


 

" انسان ها را همان گونه که هستند، ببینیم

 

نه آن گونه که خود می خواهیم "

 

نه آن گونه که خود می خواهیم

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 9:0 بعد از ظهر |


 

 

 ثانیه ها رو نشمر واسه کسی که رفته

 

 کسی که رفته برگشتنش محال

 

 شایدم توی خواب

 

 اگر دوستت داشت تنهات نمی گذاشت

 

  حتی  واسه یه لحظه

 

 توکه که از عاشقی خیری ندیدی

 

 پس چرا منتظرش بشینی

 

 روزها تو  خراب نکن

 

 تو حسرت و انتظار

 

 انتظار درد

 

 حتی سخت تر از مرگ

 

 

 منتظر نباش

 

 

 

+ به قلم سپیده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 5:50 بعد از ظهر |


 

 

 آخرین نگاه عاشقانه یک دلباخته در یک غروب تابستانی دلگیر که آسمان

نیز دلش گرفته است و میل به باریدن دارد رقم می خورد .

در نیمه های شب  اشک مجالی برای او باقی نمی گذارد و خواب را از

چشمان او دریغ می کند ، تصمیم  می گیرد که خاطرات دلباختگی اش را در

 دفترچه کوچکش به نگارش در بیاورد و برای همیشه آن را در صفحه روزگار

به یادگار بگذارد .

 اما در یک بعد از ظهر جمعه  دلش می گیرد به سراغ دفترچه اش می رود

 آن را باز می کند و دوباره  خاطرات برایش تداعی می شود . چشمانش

بارانی می شود و به   خلوتگاهش می رود و آن را به نگارش در می آورد .

 

وقت رفتن نگات می کردم                  اما حتی تو                    نگام نکردی ، رفتی

 

وقت رفتن صدات می کردم                 اماحتی تو                   صدام نکردی ،رفتی

 

وقت رفتن لبام تشنه بود                    اما حتی تو                  سیرابم نکردی،رفتی

 

وقت رفتن چشمام بارونی بود             اما  حتی تو          اشکام و پاک نکردی،رفتی

 

وقت رفتن هزار باردوست دارم گفتم       اما حتی تو                یک بارم نگفتی،رفتی

 

وقت رفتن گفتم عاشقت بودم وهستم      اما حتی تو            نشنیده گرفتی، رفتی

 

وقت رفتن گفتم عشق اول و آخرم تو بودی   اما حتی تو           نادیده گرفتی ، رفتی

 

 

 روزی فرا خواهد رسید که وقت رفتن تمامی دلباختگان است

 

 

  

  

  

 

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه هجدهم مرداد 1387 8:20 بعد از ظهر |


 

یک شب زودتر از وعده موعود دل نوشته ام را می نویسم . جاده مرا به سفر فرا    

می خواند . می نویسم که شاید بازگشتی نباشد و تقدیری باشد برای پدران آریایی

پدری که هر شب با بوسه هایش به خواب می روم وهر سحر گاه با نغمه تکبیرش از

خواب بر می خیزم .

 

استواری گام هایش را ...............................................دوست دارم

 

صلابت وجودش را ......................................................دوست دارم

 

نگاه مهربانش را..........................................................دوست دارم

 

بوسه های شبانه اش را ................................................دوست دارم

 

لب های پر زخنده اش را ................................................دوست دارم

 

اشک های لیالی اش را..................................................دوست دارم

 

نیایش های شبانه اش را .................................................دوست دارم

 

من پدر را برای پدر بودنش ....................................................دوست دارم

 

 

من پدر را برای پدر بودنش دوست دارم .

 

+ به قلم سپیده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:21 بعد از ظهر |


 

در آن شب نسبتا سرد پاییزی تازه از سفر بازگشته بودید در نیمه های شب دردهایت

بیشتر شد تا آنجا که تو را به بیمارستان منتقل کردند تا نزدیکی ظهر آن روز دردهایت

 هنوز ادامه داشت  اما هنگام اذان ظهر صدای به دنیا آمدن  کودکت تمام فضای بخش

را فرا گرفت نام او را سپیده گذاشتید.در روزهای اول تولد پزشگان همانندکودک اول

تو را از شیر دادن منع کردند اما تو شیره ی وجودت را به من بخشیدی تا به امروز که

 احساسات نیمی از زندگی من است .

 

در کودکی پدر به علت شغلش بیشتر اوقات به ماموریت اعزام می شد و تو به تنهایی

 دو کودک را بزرگ کردی .

 

کودکی بسیار شیطون و بازیگوش بودم که روزی به دلیل همین شیطنت ها توانایی

 راه رفتن را از دست دادم در پشت در اتاق عمل اشک می ریختی و از خداوند در

 خواست می کردی که این توانایی را دوباره به من عطا کندو دعایت اجابت شد و به

نشانه این سپاس گذاری پدر گوسفندی را قربانی کرد و تو تمام اهالی کوچه را

 بستنی دادی .

 

روزی که در پارک مشغول بازی کردن بودم تهران موشک باران شد و تو من را در زیر

 خودرویی پنهان کردی و خود رفتی تا کودکان دیگر را نجات دهی .

 

هر روز بزرگتر می شدم و شیطون تر  ، روزی دست های کوچکم را گرفتی و من را به

 مدرسه بردی  و از من قول گرفتی که همیشه خوب درس بخوانم و من نیز تا به امروز

 به قولم وفادار ماندم .

 

دوران دبستان  و راهنمایی رابا تمام خاطراتش در کنارت سپری کردم . در دوران

 دبیرستان  قرار بود در کنار انتخاب رشته تحصیلی ام رشته هنری انتخاب کنم اما

 هیچ گاه در هنر موفق نشدم و به سراغ ورزش رفتم در آن روزها پدر سخت با رشته

 من مخالف بود اما تنها کسی که او را راضی کرد خود تو بودی .

 

روزها ، ماه ها و سال ها گذشت و هر سال از خود گذشتگی هایت بیشتر از سال

قبل ،بهترین دوست و همراه زندگی من بودی و هستی .

 

روزهایی که که ناراحت به خانه می آمدم از چشمانم می خواندی که در دلم چه می

 گذرد آن وقت سرم را روی پاهایت می گذاشتم ،گریه می کردم موهایم را نوازش

 می کردی و آن جمله همیشگی را زمزمه می کردی " من دعا می کنم که درد تو

 درمون بشه لب تو خندون بشه "  و برای هر امری من را از زیر کتاب مقدس قران رد

می کردی و از خداوند درخواست می کردی که هر چه بر صلاح من است بر سر راهم

قرار دهد . 

 

مادرگلم در زندگی درس هایی از تو آموختم که در هیچ جایی نمی توانستم آنها را فرا

 بگیرم به من آموختی که : هیچ گاه مغرور نشوم ، آموختی که هر گاه انسانی به من

 بدی کرد با او خوب رفتار کنم تا به اشتباهش پی ببرد ، آموختی که هرگاه بین من و

 دوستانم ناراحتی پیش آمد من برای معذرت خواهی پیش قدم شوم ، آموختی که

 واژه ببخشید ذره ای از وجو د من کم  نمی کند پس این واژه را همیشه به کار ببرم و

 بسیار آموختنی های دیگر .......

 

 مادر گلم امسال نیز مانند هر سال از خداوند درخواست کردم که در شب میلاد گل

 یاس درخت یاس حیاط کوچک خانه ما گل دهد تا آنها را بچینم و بر سر سجاده ات

 بگذار م و  دعایم اجابت شد .

 

یک معذرت خواهی ویژه خدمت فرشته ی خانه ی ما که نامش مادر است به علت امر

 نگارش در این دل نوشته  به جای به کار بردن واژه مقدس مادر از ضمیر تو استفاده

 کردم که من را به خاطر جسارتم ببخشید .

 

هم رهان، قدر دان همیشگی این گلهای بهشتی باشیم و از وجود نازنین این

 فرشتگان آسمانی بهره مند شویم .

 

 روز گلهای بهشتی بر تمام مادران این گیتی پهناور مبارک باشد .

 

 

 

 

 

+ به قلم سپیده در دوشنبه سوم تیر 1387 11:23 بعد از ظهر |


 

 

 

روزی که تو را بازیچه کرد،  ایستاد و خندید

 

خندید به .............

 

مهربانییت

 

عاشقییت

 

وفادارییت

 

سادگییت

 

صداقتت

 

و اشک هایت

 

اما ............

 

روزی فرا خواهد رسید که تو بایستی و نگاه کنی

 

نگاه کنی به ................

 

غروری که غروب کرده است

 

خودخواهی که خوار گشته است

 

دلی که سنگی شده است

 

زبانی که فقط دروغ از آن جاری می شود

 

 و چشمانی که گناه در آن موج می زند و اشک می ریزد .

 

 

 این رسم روزگار است

 

 

 

 

 

 

 

 

+ به قلم سپیده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 11:23 بعد از ظهر |


 

روزی که با خود قرار گذاشتم تا وبلاگ نویسی را شروع کنم فقط خبر های ورزشی روز یا ورزش خاصی را می نوشتم و نام آن را ،  هم نوا گذاشته بودم  اما بعد از مدتی کوتاه پشیمان شدم و تصمیم گرفتم که خلوتگاهی برای خود درست کنم تا فقط دل نوشته هایی را که در آن روزها بر روری کاغذ می آوردم در این خلوتگاه به نگارش در بیاورم ..... نام های زیادی رابرای آن در نظر گرفتم اما به دنبال نامی تازه با معانی متعدد بودم که انسو را انتخاب کردم . برای همه جای سئوال بودکه این نام به چه معناست ؟  

 

۱- onso در فرهنگ کره به معنی دست ابر یا دست هایی که  برای ابر ( خدایان ) در نظر می گیرند .اما در فرهنگ ما به معنی دست هایی است که به سوی آسمان بالا برده می شود تا با  خد ای خود  نیایش کند .

 

۲- با ورزش  آرام می شدم و onso  کاتایی بود که بچه های تیم به آن لقب کاتای شانس می دادند و من نیز هر گاه آن را اجرا می کردم برنده و مقام آور تیم می شدم . ........

 

یک سال نوشتم . می نویسم حتی اگر روزی هیچ کسی دل نوشته های من را نخواند و برایش تکراری یا حرف های روز مره باشد ........

 

سپاس گذار و قدر دان همرهان همیشگی هستم که همیشه دیدگاه های زیبایشان را در این خلوتگاه  عرضه می کنند  و من می خوانم  و به دیدگاهی جدید دست می یابم.

 امید دارم هم ره همیشگی این دل نوشته ها باشید

 

 

+ به قلم سپیده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 10:0 قبل از ظهر |


 

دل طاقت  نداشت

 

طاقت دوری او را نداشت

 

راز عشق را بر زبان آورد و گفت

 

یار در عشق او مبهوت بماند

 

 چند روزی از راز دل ها می گذشت

 

سر انجام  عهد و پیمان  سخت بسته شد

 

چند ماهی خوش از عشق  آن دو می گذشت

 

روزی یار فرمان جدایی را بداد

 

دل که عاشق گشته بود  میل به جدایی نداشت

 

اما دیگر چاره ای جز جدایی  نداشت

 

 سر انجام یار عهد و پیمان را ساده شکست

 

 آخر این دل نوشته هجران بود وبس

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 10:40 قبل از ظهر |


 

دل به یاد آورد ایام وصال

 

یاد اول بار دیدار را

 

اولین دیدار آن نزاع بود و بس

 

چند ماهی از دیدار ها می گذشت

 

دوست قصد سفر داشت ،  بدرود گفت و رفت

 

دل به او احساسی نداشت،  پس خداحافظ بگفت و بماند

 

بعد بازگشت دیگر آن دل ، دل نبود

 

آن دل عاشق گشته بود

 

دل به عشق یار مجنون گشته بود

 

دل زبان بازگو کردن نداشت .........

 

                                          

+ به قلم سپیده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 7:30 بعد از ظهر |


 

در آخرین روز  ماه اسفند ، سال ۱۳۸۶

 

از دلم می گویم :

 

دلی که پر شده است از غم و اندوه و گناه

دلی که پر شده است از نامرادی های روزگار ،بی وفایی ها ، دروغ گویی ها ، تهت ها و ....

دلی که پر شده است از خاطرات بدی که بر آن گذشت .

 

و اما طبیعت :

 

درخت ها بیدار شده اند ، سبزشده اند و به نشانه عشق شکوفه داده اند .

گنجشک ها جیک جیک  می کنند و قناری همسایه شاد می خواند .

آری همه آمدن بهار را نوید می دهند .

 

حالا نوبت خانه تکانی دل من است :

ای کاش همه ی انسان ها به این امید زندگی می کردند که فقط امروز را دارند وفردایی نیست برای با هم بودن و شاد زیستن ، آن وقت این طور راحت از دل هم نمی گذشتند ، دروغ نمی گفتند ، تهمت  نمی زدنند ، بی  وفایی نمی کردند و کمی نیز به فکر آخرت خود بودنند.

 

می خواهم شادی را به آن هدیه دهم .

می خواهم کینه ها را دور بریزم تا خاطرات خوش برایم بماند .

وفادار بمانم ، باروزگار بسازم ، صادق باشم و  عاشق بمانم .

 

 

عید باستانی نوروز مبارک  

 

 

 

+ به قلم سپیده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 10:0 قبل از ظهر |


 

 

 به چشمانم آموختم که برای هر بی ارزشی ، اشک جاری نکند .

 

 زبانم آموختم که برای هر حقیری ، دوستت دارم  جاری نکند .

 

 به دلم آموختم که برای هر بی وفایی ، دلتنگ نشود .

 

 به وجودم آموختم که برای هر مغروری ، خوار و ذلیل نشود .

 

  من آموختن را آموختم .

 

 

+ به قلم سپیده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 10:0 قبل از ظهر |


 

 

 ایمان داشتن یعنی دانستن این که هر روز یک شروع و آغاز است .

 

  با ایمان و اعتقاد است که معجزات رخ می دهند و رویاها به  واقعیت  می پیوندند.

 

 ایمان داشتن یعنی دیدن فرشتگان که در میان ابرها به رقص مشغولند .

 

 یعنی شناخت شگفتی در یک آسمان پر ستاره و خردمندی انسان در کره ماه

 

 ایمان داشتن یعنی دانستن ارزش یک قلب .

 

 یعنی معصومیت چشمان یک کودک و زیبایی دستی پیر و سالخورده .

 

 ایمان داشتن یعنی یافتن قدرت و شهامتی که در ماست ، هنگامی که

 

  زمان آن فرا می رسد تا دوباره شروع کنیم .

 

 ایمان داشتن یعنی دانستن اینکه ما تنها نیستیم واین که زندگی یک هدیه

 

 است و اینک نوبت ماست آن را دوست بداریم .

 

 ایمان داشتن یعنی دانستن این که وقایع شگفت انگیز در انتظار روی دادن

 

 هستند وهمه امیدها و رویاهایمان در دسترس قرار دارند .

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه هفتم دی 1386 10:20 قبل از ظهر |


 

 در تاریکی دست دراز می کنم و خدای گم گشته خود را طلب می کنم .

 

  من خدای خود را می خواهم نه بت های بزرگ را و نه زیستن دردنیای دروغین را

 

  نه زیستن در دنیای دروغین  

 

          

 

 

+ به قلم سپیده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 8:40 بعد از ظهر |


 

 انگارهمین دیروز بود که قرار گذاشته بودم با خدای خودم تا امسال از ماه روحانی رمضان بهترین بهره را ببرم . نمی گویم نبردم اما نه آنگونه که شایسته ام بود .                                                                

 اما چه زود دیر شد ، چه زود پایان یافت روزهای عشق بازی با معبودم ، چه آسان گذشت شب های لیالی القدر .شب هایی که عاشق آن بودم و تمام سال را آرزو می کردم تا بیاید تا بگویم العفو ،العفو، ببخش و عفو کن بنده رو سیاه و گناهکار خود را . خدایا باتمام وجودم ذکر سبحانک یا لا اله الا انت ،الغوث الغوث و خلصنا من النار یارب ، می گفتم و می گریستم به حال خود که چه آسان گناه کردم و آتش جهنم را برای خود ساختم  و بعد از تو خواستم که فریاد ،فریاد رهایم کن از آن آتش .

 خدایا در این شب از تو خواستم تا آخرین ماه رمضان عمرم نباشد و  از تو تمنا کردم که چشم هایم دیگر طاقت انتظار ندارد ، دیدن اوست که من را آرام می کند .   

 

خدایا امروز آخرین جمعه ماه مهمانی توست  انتظارم را پایان ده .

 

+ به قلم سپیده در جمعه سیزدهم مهر 1386 1:30 بعد از ظهر |


 

روزها می گذرد و من هنوز در پی عشق تو هستم

عشقی که روزی با قطره اشکی آغاز شد

روزی که چشمانم بارانی شد 

روزی که  واژه دوست دارم جاری شد

و آن آغازی بود برای من و تو

روزی که از همه گذشتم تا تو را به دست بیاورم

روزی که از آرزوهایم گذشتم تا با تو باشم

بیا به پایان نیندیشیم

پایان برای من و تو معنا ندارد

ما فقط نقطه آغازیم

 آغاز عشقی پاک

 

  آغاز .....

+ به قلم سپیده در جمعه سی ام شهریور 1386 10:0 قبل از ظهر |


آوازم           فریادی         گناهم            پر وبال             آواز            عاشق

در                  به          چیست ؟         داشتن ؟          خواندن ؟     بودن ؟

غم             کوچکی

آسمان         قفسم

در                  در

گلویم             این   

خشک           حصار  

می شود      می شکند

               

+ به قلم سپیده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 1:0 بعد از ظهر |


 

 

 

Man is two  men

 

one is awake in darkness

 

the other is asleep in light  

 

 

 

 

 

+ به قلم سپیده در جمعه دوم شهریور 1386 11:25 قبل از ظهر |


 

روزی برای زندگیت فرشته نجاتی بودم

 

روزی برای دریای مواجت ساحل آرامی بودم

 

روزی برای درد هایت سنگ صبوری بودم

 

روزی برای وجود غمگینت شادی بزرگی بودم

 

اما امروز .............

 

اما امروز  علامت سئوالی هستم ؟

 

اما امروز خاطره ای فراموش شده هستم

 

اما امروز غریبه ای آشنا هستم .

 

  من غریبه ای آشنا و خاطره ای فراموش شده هستم .

 

 

 

  

 

 

+ به قلم سپیده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 8:30 بعد از ظهر |


هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم ردپایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

همچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من، خدای من ،خدا .

 

جز خدای من ، خدای من ، خدا

 

 

 

+ به قلم سپیده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 12:0 بعد از ظهر |